حدود یک سال پیش رادیو انپیآر برنامهای داشت درباره تجربه یکی از کارکنان سازمان ملل درباره ازدواجهای اجباری در افغانستان (هر چه تلاش کردم نتوانستم متن آن را در سایت انپیآر پیدا کنم). ماجرا درباره آشنایی این کارمند سازمان ملل با یک مرد جوان افغان بود. خانواده مرد جوان میخواستند او را مجبور کنند که با دختر مورد نظر آنها ازدواج کند. اما مرد جوان به دختر دیگری علاقهمند بود.
این خانم کارمند سازمان ملل تلاش میکند که این پسر و دختر علاقهمند به هم بتوانند با هم ازدواج کنند. اما متوجه میشود که در این صورت خانواده مرد جوان او را طرد خواهند کرد و مرد جوان خیلی زود باید بتواند روی پای خودش بایستد.
اصل نکتهای که برایش این ماجرا را نقل میکنم اینجا است. این خانم میگفت که به کارمندان سازمان ملل که باید درکشورهای در حال توسعه فعالیت کنند آموزش داده میشود که از ابتداییترین اصول فعالیت ما این است که به هیچ عنوان به اشخاصی که با آنها آشنا میشویم کمک مالی نکنیم. البته هیچ کس مخالف کمک مالی با نیت خیر شما نیست و از آن استقبال هم میکند. اما اگر منابع مالی برای خیریه دارید، به جای این که آن را صرف بر طرف کردن مشکل یک فرد کنید، خیریهتان را به پروژههای توسعهای مثل ساختن مدرسه و بیمارستان اختصاص میدهید.
این خانم نقل میکرد که برای نجات دادن این دختر و پسر جوان از ازدواج اجباری بر خلاف اصول حرفهایاش رفتار کرده بود و چندین هزار دلار به مرد جوان کمک کرده بود که بتواند مستقل از خانواده زندگی کند. که البته بعد از بازگشت به افغانستان متوجه شده بود که مرد جوان پول را گرفته و در نهایت هم دختر مورد علاقهاش را رها کرده و با همان دخترموردنظر خانواده ازدواج کرده.
گوش دادن به این گزارش من را خیلی به فکر فرو برد. هر بار که خبری درباره سفرهای استانی احمدینژاد میخوانم این ماجرا به خاطرم میآید. هر بار از خودم میپرسم چرا رییس جمهور کشور من به اندازه یک کارمند ساده سازمان ملل نمیفهمد؟ کسی که «وظیفه»اش (و نه «خیریه»اش) توسعه مناطق محروم است، چرا باید منابع مالی این مردم را به جای ساختن بیمارستان و مدرسه و سایر پروژههای عامالمنفعه بصورت موردی و در پاسخ به نامههای عجز و لابه، با منشی شاهانه به خودشان صدقه بدهد.
من میخواهم کشورم رییس جمهوری داشته باشد که از این حداقل سطح شعور بیبهره نباشد. «جمهوری تمامعیار» پیشکش.
این خانم کارمند سازمان ملل تلاش میکند که این پسر و دختر علاقهمند به هم بتوانند با هم ازدواج کنند. اما متوجه میشود که در این صورت خانواده مرد جوان او را طرد خواهند کرد و مرد جوان خیلی زود باید بتواند روی پای خودش بایستد.
اصل نکتهای که برایش این ماجرا را نقل میکنم اینجا است. این خانم میگفت که به کارمندان سازمان ملل که باید درکشورهای در حال توسعه فعالیت کنند آموزش داده میشود که از ابتداییترین اصول فعالیت ما این است که به هیچ عنوان به اشخاصی که با آنها آشنا میشویم کمک مالی نکنیم. البته هیچ کس مخالف کمک مالی با نیت خیر شما نیست و از آن استقبال هم میکند. اما اگر منابع مالی برای خیریه دارید، به جای این که آن را صرف بر طرف کردن مشکل یک فرد کنید، خیریهتان را به پروژههای توسعهای مثل ساختن مدرسه و بیمارستان اختصاص میدهید.
این خانم نقل میکرد که برای نجات دادن این دختر و پسر جوان از ازدواج اجباری بر خلاف اصول حرفهایاش رفتار کرده بود و چندین هزار دلار به مرد جوان کمک کرده بود که بتواند مستقل از خانواده زندگی کند. که البته بعد از بازگشت به افغانستان متوجه شده بود که مرد جوان پول را گرفته و در نهایت هم دختر مورد علاقهاش را رها کرده و با همان دخترموردنظر خانواده ازدواج کرده.
گوش دادن به این گزارش من را خیلی به فکر فرو برد. هر بار که خبری درباره سفرهای استانی احمدینژاد میخوانم این ماجرا به خاطرم میآید. هر بار از خودم میپرسم چرا رییس جمهور کشور من به اندازه یک کارمند ساده سازمان ملل نمیفهمد؟ کسی که «وظیفه»اش (و نه «خیریه»اش) توسعه مناطق محروم است، چرا باید منابع مالی این مردم را به جای ساختن بیمارستان و مدرسه و سایر پروژههای عامالمنفعه بصورت موردی و در پاسخ به نامههای عجز و لابه، با منشی شاهانه به خودشان صدقه بدهد.
من میخواهم کشورم رییس جمهوری داشته باشد که از این حداقل سطح شعور بیبهره نباشد. «جمهوری تمامعیار» پیشکش.





مجید ولی من به این قسمتش بیشتر فکر می کنم -ومدت هاست- که تا وقتی حداقل رفاه اقتصادی(مثلاً برای این که یک آدم بالغ عاقل به سن ازدواج رسیده بتونه با حداقل توقع مستقل زندگی کنه) نباشه اصلاح خیلی از مسایل فرهنگی (مثل ازدواج اجباری) امکان نداره و پر از تنش و تضاد اجتماعی و چیزی نظیر یک نسل سوخته است.